X
تبلیغات
تقدیم به آزاده نامداری

تقدیم به آزاده نامداری

دفتری برای یک مخاطب ِ خاص

مصاحبه "8 صبح"

آزاده نامداری همان مجری رک و راست برنامه های تلویزیونی است که کار خود را با برنامه تازه ها شروع کرد و از همان زمان میشد حدس زد که این مجری خوب می تواند برای خود در دل مردم جا باز کند و مهمان خانه ایشان باشد. او که البته چندی است کمتر در رسانه ملی دیده می شود، از مجریان موفق محسوب می شود و به با فرزاد حسنی دیگر مجری موفق صدا و سیما ازداج کرده است، شیوه اجرای خاص خودش را دارد، همیشه لبخند به لب دارد و گشاده روست و با مهمان هایش در برنامه آنقدر صمیمی حرف می زند که ما هم بعنوان مخاطب درگیر صحبت هایشان می شویم و خودمان را جزئی از همان برنامه به حساب می آوریم. وقتی با روسری های شاد و چادر سیاهش در قاب تلویزیون ظاهر می شود، خیلی ها را به تماشای برنامه ای که اجرا می کند، می کشاند.

چقدر اهل رفت و آمد و یا به قول قدیمی ترها صله رحم هستید؟

اغلب ما وقتی با چنین سوالی روبرو می شویم بیشتر چیزی که دوست داریم باشیم را بیان می کنیم و کمتر به گفتن واقعیت تن می دهیم. مثلا می گوییم که خیلی اهل رفت و آمد هستیم و زیاد به دیدار دوستان، اقوام و آشنایانمان می رویم و از حالشان خبر می گیریم.

 البته همین موضوع که ما ایرانی ها دوست داریم از صورت درست و ایده آل چیزی حرف می زنیم مورد احترام است و نشان می دهد که به صله رحم و دیدن نزدیکان و عزیزانمان اهمیت می دهیم. طبیعتا من هم مثل همه دوست دارم که رفت و آمدهای زیادی داشته باشم. حتی گاهی با خودم که فکر می کنم می بینم علاقه ام به رفت و آمد با اقوام و دوستان خیلی بیش از حد طبیعی است اما چه می شود کرد... من هم مثل اغلب مردم گرفتار کار و زندگی هستم و کمتر می توانم این خواسته ام را عملی کنم و به دیدار دوست و آشنا و فامیل بروم.  

مهمان داشتن را چطور؟ دوست دارید کسی به خانه تان بیاید؟

مسلما. خیلی هم خوشحال می شوم و همیشه در خانه ام به روی اقوام و دوستانم باز است. اما واقعیت این است که این روزها همه گرفتارند وهماهنگ شدن با هم برای رفتن به مهمانی کار دشواری شده است.

شاید این اتفاق به گردن خود باشد که خیلی راحت تسلیم شرایط تازه زندگی شده ایم.

نه. این اتفاق تقصیر هیچ کس هم نیست و اقتضای زندگی پرمشغله امروز است.

این مشغله ها چقدر موجب بی خبری افراد از هم می شود و روابط انسانی را کمرنگ می کند؟

ببینید روابط انسانی کمرنگ نشده اند. اگر بخواهیم نگاه دقیق به آن داشته باشیم می بینیم گاهی این روابط بیشتر هم شده اند اما شکلشان تغییر کرده است. مثلا تلفن و اس ام اس در شرایط امروز که رفت و آمدها کمتر شده اند، احوالپرسی را راحت تر کرده اند. ما می توانیم بدون اینکه مسافت طولانی را برای دیدن یک نفر طی کنیم از احوال او مطلع شویم.
 از نظر شما تلفن و اس ام اس از روابط انسانی نکاسته اند؟

نه اصلا اینطور نیست. اتفاقا به ما کمک می کنند با عزیزان و اطرافیانمان در هر شرایطی ارتباط داشته باشیم و وقتی در یک شهر یا کشور دیگر هم هستیم بتوانیم با آنها در ارتباط باشیم و از حال و روزشان جویا شویم. تغییر روابط مقتضای زمان است و از آن گریزی نیست. البته من برای دیدار حضوری، چشم در چشم شدن و هم نفس شدن احترام زیادی قائلم اما .... شرایط تغییر می کند دیگر!

البته عید نوروز نزدیک است و قطعا دید و بازدیدها هم در تعطیلات این ایام رنگ تازه ای به خود می گیرند.

همیشه ایام عید نوروز فرصت خوبی برای دید و بازدید و صله رحم بوده و هست.

البته به شرط اینکه همه به مسافرت نروند.

نه با توجه به اوضاع اقتصادی مسافرت ها هم کم می شود.

پس لااقل این حسن را دارد که بازار دید و بازدیدها گرم می شود!

(با خنده) بله اما همیشه در این ایام می گویم خدا کند این دید و بازدیدها حالت از سر بازکنی نداشته باشد و همه با عشق و علاقه به دیدار هم بروند. چون اغلب اوقات گویی با یک فهرست از اسامی فامیل و دوستان روبرو هستیم فقط در صدد این هستیم که هر طور شده همه این فهرست را به پایان برسانیم. به همین خاطر آرزو می کنم این موضوع از حالت فرمالیته خارج شود و برایمان مثل شیرینی های عید شیرین و دوست داشتنی شود.

شما خودتان با همین حس به دید و بازدید می روید؟

بله مسلما. آدم باید با قلبش به دید و بازدید برود. اما فراموش نکنیم همیشه دیدن به معنی نزدیکی و صمیمیت نیست. گاهی یک تماس تلفنی و یا یک پیامک از یک فامیل و یا دوست صمیمی آنقدر لذت بخش است که برایمان شیرین تر از دیدارهای خضوری فرمالیته است.

منبع : سایت هشت صبح

http://8sobh.ir


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1392ساعت 13:41  توسط یاس (زهرا)  | 

"خانومی که شما باشی"(خانواده وافی، خانم 29 ساله مادر 8 فرزند)

اینجا خونه عجیبیه، اسمی برای احساسم ندارم! پر از آدمه ولی آرومه و خوشبختی اهالی این خونه رو زیر پوستم احساس میکنم!

خانومی که شما باشی! دخترا توی این شهر، توی این محل، توی این خونه، مادری رو از مادراشون یاد گرفتن. اینکه از دنیا طلبکار نباشن، غر نزنن، پشت همسراشون بایستن، حمایتشون کنن، مهربون باشن، مادر باشن! عمیقترین احساسی که یه خانم میتونه تجربه کنه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1392ساعت 1:54  توسط یاس (زهرا) 

"خانومی که شما باشی"

خانواده یعنی زندگی من، یعنی خانه ام، یعنی تو، یعنی بچه هایم، خانواده یعنی قلب من، یعنی نقطه ای بدون ازدحام! یعنی آرامش خانه ای که دغدغه ندارد.

خانواده یعنی من، یعنی تو، یعنی رویاهایی که انتهایی ندارند.

هیاهوی شهر مال من، آرامش خانه مال تو، دلهره شلوغ پایتخت مال من، خواب راحت و آسوده مال تو.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1392ساعت 13:5  توسط یاس (زهرا) 

"خانومی که شما باشی" (معلول جسمی)

گاهی همه چی داریم و حالمون خوب نیست! گاهی خیلی چیزا نداریم و حالمون خوبه.

اونقدرها هم که فکر میکنی آسون نیست اما خیلی هم سخت نیست انگار ! کافیه یه مادر مهربون داشته باشی یه قلب آروم، و امیدوار باشی.

خانوم که باشی در یک نقطه ای مشترکی و اون نقطه رو هیچ مردی درک نمیکنه!

و اینجا توی این مهد کودک، بین این بچه های رنگارنگ این نقطه مشترک پررنگتر میشه.

تو مریم! تو حق داری گاهی با تعجب به ما نگاه کنی، به مایی که پا داریم، ویلچر نداریم، اما نمیتونیم بدوییم!

ستاره ها رو بشمر! یک دو سه چهار، از میون همه ستاره ها فقط یکیش مال تو ِ یکیشم مال منه! یعنی هر خانومی یه ستاره! ستارتو امشب انتخاب کن و هر شب بهش نگاه کن، ستاره ها مثل کبوترا وفادارن و اگه بشناسیشون میتونی توی آسمون پیداشون کنی و اونقدر نگاشون کنی تا خوابت ببره.

تو مریم! یه چیزی پیدا کردی که من هنوز دارم دنبالش میگردم! یه چیزی که حالتو خوب میکنه، یه چیزی که باعث میشه همه رو ببخشی.

توی بلندترین نقطه شهرت اسمش چی بود؟ بام کرج! گفتی آرزو داری تنها نباشی و تو تنها نیستی، تو یه خانم بلند قد و بلند نظری با رویاهایی که تموم نمیشن و خدا اینقدر محکم دستاتو گرفته که گاهی بهت حسودی میکنم!

یکی از گرمترین خونه های دنیاس خونه شما . همه انگار کنار همن، کیپ تا کیپ! و هیچ باد سردی توی این خونه گرم نفوذ نخواهد کرد. مادر این خونه خانومیه با چشمایی که میدرخشه و قلبی که سرشاره، مثل تمام خانومای دنیا ، مادری که توی تمام سلولهاش احساس مادریه و تو مریم! تو دختر مادری هستی که "خانومی" توی رگهاش جاریه و کلید آرامش این خونه توی دستای اونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1392ساعت 0:59  توسط یاس (زهرا) 

"خانومی که شما باشی" (آغاز یک زندگی)

خوشبختی یعنی آرامش، ثبات. خوشبختی یعنی من، تو ، یعنی تو، من!

با هر عکسی که ازمون میگیرن حس خوبم عمیق و عمیقتر میشه حس اینکه قراره ۵ یا ۲۰ ساله دیگه همه این عکسایی که توش ژشت گرفته بودم برام بشه بهترین و گرونترین چیزای دنیا !

میدونی! یه خانم درک میکنه خاطره یعنی چی. یه خانم میدونه یه روزی قراره همه این عکسارو به دخترش نشون بده و خاطره ماشین عروس و کیک و آینه شمعدون و کارت عروسی رو با عشق براش تعریف کنه! یه خانم درک میکنه که این عکسا چقد قیمتیه!

هر فلشی که میزنه این دوربین، یه قاب میبندم از انرژی و ذوق زدگی و مهربونی خانم و آقایی که آماده شروع یک زندگی ان ، و منم بودم و منم هستم! من ، فهیمه ، اعتراف میکنم که عکاسی کردن از شب برآورده شدن آرزوهای آدما خیلی شغل خوبیه!

 دوست خوبم که دارم قشنگترین شب زندگیتو قاب میبندم! امیدوارم تو هم یه روزی مثه من منتظر از راه رسیدن دختر خانومت باشی و امشب برات شب آغاز خوشبختی باشه.

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1392ساعت 9:25  توسط یاس (زهرا) 

آرزو دارم ...

یکی از آرزوهای دست یافتنی ِ من این ِ که :

یه روزی برسه من در نقش خودم ، یه خانوم ِ نمونه باشم!

در اون دورانی که من یه خانم نیک و مثال زدنی هستم، تو سری ِ نمیدونم چندم برنامه "خانومی که شما باشی" رو بسازی

من مهمون یکی از قسمتای برنامه ات باشم

رو به روی من بشینی و ازم سوال بپرسی و من از موفقیتام برات بگم!

و تو کیف کنی و حظ ببری از انتخاب ِ من ، به عنوان مهمانت!

 و میدونم که آن روزگار، از ما دور نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1392ساعت 17:48  توسط یاس (زهرا) 

خانومی که شما باشی(خاور خانم)

راستی!

دست پختتون حرف نداره! هیچ جا نمیشه ماهیای سفید و کبابای ترش شما رو پیدا کرد. طعمش مثه روزای خوب زندگیه ، خوشمزه و واقعی. همه چیز اینجا انگار واقعیه! آدما، غذاها، هوا، حرفا ! حرفاتونم همه واقعیه. ببینم شما اصلا وقت میکنین غر بزنین؟!

چرا ما به اندازه شما با انگیزه نیستیم؟! بعضیامون آرزوهامونو فراموش کردیم یا رویاهامونو گذاشتیم توی کشوی میز و اصلا سراغشون نمیریم!

خانمی که شما باشی! از شما چه پنهون، خیلی به شما گاهی حسودی میکنم! احساس میکنم پر از هیجان زندگی هستین، یعنی هیچ رخوت و خستگی توی روستاتون وجود نداره، سر شمام مثه ما شلوغه ها ! ولی کلافه نیستین آرومین یه جوری خوشحال.

خاور خانم!

گفتین آرزوتون خوشبختی جووناس، اما خوشبختی واقعا یعنی چی؟
اینکه اونجا توی همون نقطه دور، از درخت سرسبز پرتغال، میوه بچینی؟ یا با آرامش و بدون ترس کندوهای عسل رو جابه جا کنی؟ یا اینکه این همه مهمون رنگارنگ داشته باشی؟ اینا یعنی خوشبختی؟

به نظر من که اینکه توی بالکن خونه شما فرصت کنی یه چایی داغ بخوری و به جاده سرسبز کنار دریا تا خونه شما نگاه کنی یعنی خوشبختی.

خاور خانم!

شما خیلی خانم عجیبی هستین! خیلی خانومین! و خیلی خوبه که روستای سرولات شما رو داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1392ساعت 16:0  توسط یاس (زهرا)  | 

خانومی که شما باشی

سلام خانومی که شما باشی !

محو برنامه دلپذیرت شده بودم و وقتی به خودم اومدم با چشای نم زده دیدم قطرات اشک گونه هامو تر کرده!

ممنونم از حس و حال قشنگی که بهم دادی

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1392ساعت 12:55  توسط یاس (زهرا) 

از طرف همسرت تقدیم به تو

یه قبله پشت چشمات ِ که مغناتیسو رد کرده * شبای قبل تو باید به این تقویم برگرده

کنار قلب تو مثل یه مَردم رو به خوشبختی * تو احساسی بهم میدی شبیه غیرت تختی

تو میپوشونی موهاتو غرور غنچه وا میشه * یه مرد از دامن پاکت طرفدار خدا میشه

به عشقم محرمی خانوم مثه گلدسته و کاشی * فدای اون حیاتونم خانومی که شما باشی

میدونم گاهی از دستم شبا با بغض میخوابی * نمیفهمم چی کم داری چرا اینقدر بی تابی

ازم بگذر اگه راحت نگفتم دوستت دارم * اگه غمگین بشی از من گره میفته تو کارم

چه معمولی ِ رفتارم کنار قلب خوش نامت * ولی باور بکن خانم هنوزم سخت میخوامت

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1392ساعت 15:38  توسط یاس (زهرا)  | 

پاییز دوست داشتنی ِ من

نسیم خنکی که پرده اتاق را با ملایمت تکان میدهد

 صدای هیاهو و شلوغ کاری پرنده های روی درخت

و یک روز ِ آرام ِ پاییزی ...

من فصل ِ آغاز ِ تو را دوست دارم !

عاششقانه

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1392ساعت 12:22  توسط یاس (زهرا) 

از آزاده یاد گرفتم که بگم :

خدایا از من بگیر هر آنچه تو را از من میگیره
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 17:32  توسط یاس (زهرا) 

عقد کنان

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1392ساعت 23:19  توسط یاس (زهرا) 

پیوندتان مبارک :)

آزاده عزیزم می بوسمت  و خیلی بهت تبریک میگم امیدوارم توی زندگی مشترکتون نیکبخت و سعادتمند و عاقبت به خیر باشین از ژرفای قلبم برات خوشحالم  خیلی به هم میاین و برازنده همدیگه هستین  چهارشنبه این خبر فرخنده رو شنیدم و بسیار خُرسند و شادمان شدم دوست خوبم
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1392ساعت 11:21  توسط یاس (زهرا)  | 

گوینده و دوبلور مورد علاقه یاس

منبع : سایت تبیان زنجان

گويندگاني كه در دهه‌هاي اخير به دوبله پيوسته‌اند، فرصت‌هاي بهتري نصيب‌شان شده و سريع‌تر به نقش‌هاي خوب و ماندگار رسيده‌اند. پانته‌آ (سميه)‌ رهنمون از جمله دوبلورهايي است كه اوايل دهه80 به اين عرصه وارد شده و به دليل جنس صدايش بيشتر به جاي كودكان و نوجوانان صحبت كرده است.

سارا كرو، لونتيك و دوستانش (در نقش اصلي)‌، بوفالوي قهرمان (لينا)‌، ميليونر زاغه‌نشين (جمال)‌، گربه‌هاي اشرافي (برليوز)‌، رابين هود، فوتباليست‌ها، آب تيره و ماتريكس از جمله كارهاي معروف اوست. با او كه فعاليت‌هايي در زمينه بازيگري، اجراي تلويزيوني و گويندگي عروسكي نيز دارد، گفت‌وگويي انجام داده‌ايم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1391ساعت 14:2  توسط یاس (زهرا)  | 

عشق ِ سرعت !

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1391ساعت 12:33  توسط یاس (زهرا)  | 

نفهمیدم چطور گذشتی و ندیدمت !

نمیدونم جای حرفهای امروزم اینجا هست یا نه. دلم میخواست اعتراف کنم به عشق بزرگ و قابل اهمیتی که چه بازیگوشانه ندیدمش و هم چون کبوتری بال و پر گشود و بی هوا پرید و ناگهان دیدم نیست .

آزاده جان بار اولی که دیدمت توی برنامه خط مستقیم مهرت به دلم نشست . صادقانه و واقع بینانه بگم کاملاً مشخص بود که اول راهی.

اگه انرژی ای از قلبی به قلب دیگه بخواد منتقل بشه میشه و این اتفاق افتاده بود.

وقتی تازه ها را اجرا میکردی یه نفر با دیدن آرشیو فیلم ها و عکسهایی که ازت داشتم با تعجب بهم گفت : چه قدر وقتتو برای این گذاشتی؟

چیزی نگفتم فقط یه لبخند محو و بی معنی روی صورتم نقش بست و به فکر عمیق فرو رفتم. جوابی برای این سوال توی ذهنم پیدا نکردم که چه قدر از عمرمو صرف دوستام کردم؟
درسته که انسان با دیدن دوستانش سرشار از انرژیهای مثبت میشه ولی اعتراف میکنم گاهی در رفیق بازی زیاده روی کردم و از مهمتر از اینها چشم پوشی کردم و خیلی وقتا دوستامو به خانواده ترجیح دادم!

مادرم متوجه حس و حال من بود و کارهامو زیر نظر داشت . وقتی با کامپیوتر داشتم تصاویرت یا برنامه هاتو تماشا میکردم گاهی میومد پشت من و میپرسید:

اسمش چی بود؟ خانم نامدار؟

بارها و بارها اسمتو بهش گفته بودم ولی باز اشتباه میگفت .خیلی وقتا همون زمانی که لحظاتمو با تو تقسیم میکردم اون هم در کنارم بود و صدای مهربونش و نوازش دستای گرمش رو پشت سرم حس می کردم .بعضی وقتا در سکوت کنارم مینشست و فقط نگاهم میکرد .

 و من چه قدر نسبت بهش سرد و بی تفاوت بودم 

کوتاهی از دلم بود که هوش و حواسش اونجایی که باید می بود نبود !

عجب دل گیج و رفیق بازی داشتم !

حالا وقتی به مادر فکر میکنم .....

نمیدانم از کی ؟ از گذشته ای نه چندان دور تا  همین حالا و بعد از این ...
تا وعده مرگ که سراغ هر کسی می آید باید تحمل کنم ...
نبودنش را در گوشه و کنار خانه ی مهرمان که بی او باقی مانده ...

برایم آرام جان بود و همان هست . حالا فقط یادش به خیر و جایگاهش عالی 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1391ساعت 14:1  توسط یاس (زهرا)  | 

غیر منتظره

آزاده ی عزیزم ، نزدیک غروب هر بار با دیدنت شاد میشم و پر طراوت .

با حضور غیر منتظره ات در برنامه غیر منتظره ، نگاه های منو از انتظار در آوردی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 11:50  توسط یاس (زهرا)  | 

دلم حرف های تازه می زنه ، ذهنم رویای تازه می بینه ...

در سیمای نوجوان شبکه ی اول برنامه ای پخش می شد به نام آستانه . من اندکی شاید هم کمی بیشتر از اندک ! در آن برنامه سهیم بودم . در بخشی از آستانه متنی توسط یکی از اجرا کنندگان خونده شد ، این متنی که نوشتم برداشتی از برنامه آستانه است :
 
خورشید ! با گچ نور بنویس با چشمای خیس
زیر این گنبد کبود
آدمیزاد شاگرد خوبی نبود
چرا ؟ به نظر تو چرا؟
چون من و تو اجازه دادیم شیطون هر وقت می خواد خط های فکرمونو اشغال کنه
اون وقت از خدا گله می کنیم :
چرا گوشیو بر نمی داری؟ چرا در دسترس نیستی؟ چرا آنتن نمی دی؟!

اون وصل ِ ، ما نیستیم
اون همیشه در دسترس ِ ، من و تو قطعیم
صداش کن جوابتو می ده
ازش بخواه برات پیام بذاره
پیامو که گرفتی بدون که شاگرد خوبی هستی
یا داری می شی

 
از همه ی دست اندر کاران آستانه ی دوست داشتنی تشکر می کنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از آرزوهام این ِ که ای کاش می تونستم قایقی بسازم
اون رو به آب بیاندازم و به وسیله ی اون تو رو تا پشت دریا ببرم !
همون جایی که وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان ِ
همون جایی که دست هر کودک ده ساله اش یه شاخه ی معرفت ِ

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 20:56  توسط یاس (زهرا)  | 

اگر دانه های دلم پیدا بود تو همچو ستاره ای در یکی از دانه ها می درخشیدی


من اناری را می کنم دانه ، به دل می گویم : خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود !


شادم آزاده

چندین نظر خصوصی دارم که بعضیاشون گفتن نویسنده این وبلاگ خود خانم نامداریه یا با اینکه بارها گفتم من یاس هستم دوست و طرفدار و منتقد خانم نامداری ، باز هم برام مینویسن خانم نامداری چرا خودتو یاس معرفی می کنی ؟!!!
به تازگی هم نظر خصوصی داشتم که نوشته : گاهی مطالب این وبلاگ به گونه ای است که به نظر می رسد این وبلاگ عملا متعلق به خود ایشان است بلاواسطه !!!

شادم

حتماً این قدر همرنگت شدم که منو با تو اشتباه می گیرن !

شاید هم اشتباه نمی گیرن و تو در من هویدا شدی  

شاید هم من تو اَم ، تو منی !!!

فکر می کنم لازم باشه برای بار صد و یکم ! خودمو معرفی کنم .

من یاس هستم ، یاس ... (نام زیبای زهرا اسم شناسنامه ایمه)

شاید یاس آزاده صفت!!! یا شاید هم یاس نامداری !!!

من ، یاس ِ طرفدارم ، هواتو دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 15:17  توسط یاس (زهرا)  | 

مثل آینه رو به رومه حس با تو بودن ِ من

به ترانه ای با معنی و دلنشین گوش میدهم و انگشتانم روی حروف کیبورد میلغزد

من با داشتن تو آروم میشم ، زیر سقف خونه وقتی هستی 
با تو خوشبختی من تکمیل  ِ ، توی این حال خوشم همدستی
تا ته قصه بمون با من ، بذار این دلخوشی عادت شه 
بیا هم خونه ی من تا عشق ، با تو همرنگ عبادت شه

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 12:53  توسط یاس (زهرا)  | 

آغاز هفته ی دفاع مقدس

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
شکسته باد کسی که این چنینمان می خواست
شما چه قدر صبور و چه قدر خشم آگین
حضورتان چو تلاقی صخره با دریاست
اگر چه باغچه ها را کسی لگد کرده است
ولی بهار هم چنان در تصرف گلهاست

امروز آغاز هفته ی دفاع مقدس ِ و کتابی تحت عنوان بابا نظر (خاطرات شفاهی شهید محمد حسن نظر نژاد) در برنامه تازه ها معرفی شد . این کتاب بعد از ظهر امروز رو نمایی خواهد شد که خانم نامداری هم کارت دعوت شرکت در این مراسم رو داشت . در طول این هفته ، تازه ها ویژه برنامه ای با موضوع دفاع مقدس ارائه خواهد داد .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای

 

گفتی یک هنرمند به اوج شهرت می رسه ، اوقاتی که همه می بیننش و براش دست می زنن و ازش امضا می گیرند و سپس کم کم از این قله پایین میاد و به سن پیری می رسه و دوره ی شهرتش تموم میشه ، مورد بی مهری اطرافیان و دوستان و همکارانش قرار می گیره ...

گفتی این نگرانی و ترس و احساس من در سن بیست و چهار پنج سالگی ِ

بهت می گم
اگر برای هر دومون عمری باقی باشه تا سنین پیری همراهتم . حداقل مطمئنم که مورد بی مهری من قرار نخواهی گرفت ، هیچ وقت
در دوره ی پایانی عمرم و حتی اگر خدا خواست در دیار باقی هم به یادت خواهم بود
در دنیای بعدی باز هم سراغت رو از خدا می گیرم
هیچ گاه از صفحه ی خاطراتم و از ذهنم پاک نمی شی ، مطمئن باش

بهت می گم
تا همیشه ی عمرم برای من ستاره ای و

هرگز برای من حاشیه نشین نخواهی شد

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گروه برنامه تازه ها :
نویسندگان : طاهره تهرانی ، محمد بدرلو
تهیه کننده : الهه بهبودی
محقق : فروغ اسرافیلیان
اجرا : آزاده نامداری ، محمد اشعری
گروه گزارش : میلاد مهدوی ، علی ملاقلی پور ، مجتبی یزدی زاد ، امیرحسین محمدلو
عکاسی : جلال بعیدی
تیتراژ : حسام راهبر
نماهنگ : هلیا عسگری

و در آخر هوادار و مبلغ : یاس  

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 15:13  توسط یاس (زهرا)  | 

درباره ی (( من )) !

دوستانم ، صباح و عاطفه من رو به یک بازی دعوت کردند . البته من اسمش رو نمیذارم بازی، بیشتر شبیه اینه که آدم با خودش مصاحبه کنه!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 28 شهریور1388ساعت 0:51  توسط یاس (زهرا)  | 

«آزاده نامداری» مجری برنامه «تازه ها» در گفت و گوی اختصاصی با خراسان:

 
بیننده را در «تازه ها» با حس خودم سهیم می کنم
صفحه N08 سينما (شمالي) ، شماره سريال 17351 ، تاريخ انتشار 880608

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 0:52  توسط یاس (زهرا)  | 

دومین روز ماه مبارک رمضان

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن  
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و جام سودا شب تا به صبح تنها 
خواهی برو ببخشا خواهی بیا جفا کن

دردی است غیر مردن که آن را دوا نباشد 
پس من چگونه گویم که این درد را دوا کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد 
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

آرزویی که برای خودم و خانم نامداری و تمامی خوانندگان این وبلاگ دارم این ِ که :

امیدوارم در این ماه پر برکت بتونیم با اعمال صالح و درستکارانه ، هر روز فانوسی توی قلبمون روشن کنیم و در پایان ماه مبارک رمضان دلی نورانی داشته باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 18:6  توسط یاس (زهرا)  | 

«تازه ها» در ماه رمضان ویژه می شود

برنامه «تازه ها»، در ماه مبارک رمضان به صورت ویژه پخش خواهد شد.
به گزارش رسانه خبری شبکه یک سیما، این برنامه که بر معرفی تازه ها در عرصه های مختلف علمی، فرهنگی، هنری و سایر حوزه های موضوعی استوار است، با همین سیاق و رویکرد در ماه رمضان نیز متناسب با فضای معنوی غالب در این ماه، به معرفی تازه ها می پردازد.
این برنامه زنده که توسط الهه بهبودی برای گروه اجتماعی شبکه یک تهیه می شود، هر روز با دعوت از شخصیت های مختلف، پیرامون زندگی این افراد با گفتگو با آنان پرداخته و گزارش هایی در این رابطه پخش می کند و این در حالیست که خط سیر تمامی برنامه ها بر محور ماه مبارک رمضان استوار است.
گفتنی است برنامه تازه ها که در قسمت های 30 دقیقه ای تولید خواهد شد توسط حمید اشرفی و مهدی مینایی کارگردانی خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 17:51  توسط یاس (زهرا) 

زمزمه ی مهر

از هر چه می رود سخن دوست خوش تر است
پیغام آشنا نفس روح پرور است
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منور است
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
جان می روم که در قدم اندازمش ز شوق
درمانده ام هنوز که نزلی محقر است
کاش آن به خشم رفته ی ما آشتی کنان
باز آمدی که دیده ی مشتاق بر در است
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
 وین دم که می زنم ز غمت دود مجمر است
شبهای بی توام شب گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

سلام آزاده جان

از اینکه به وبلاگ خودت نگاهی انداختی متشکرم . امروز با حرفی که زدی فهمیدم به این هدیه ی نا قابل من توجه کردی .

توجه تو برام از هر چیزی با ارزش تره

یاد گرفتم که هیچ وقت احساسات قلبیمو پنهان نکنم بنابر این با صدای بلند فریاد می زنم :



(( دوستت دارم))



+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 14:16  توسط یاس (زهرا)  | 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیر گشته مردی نیست
جفای دوست زنم گرنه مردوار کشم
چو می توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 16:3  توسط یاس (زهرا) 

فریاد بی صدای عشق ...

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی به ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

مدت هاست که اینجا چیزی ننوشتم . تصمیم گرفتم حس قلبی امروزم رو در اینجا ثبت کنم

از هنگام صبح که از خواب بیدار شدم تا بعد از ظهر ، توی مهمانی شلوغی به سر می بردم و مدام در تکاپو بودم به همین دلیل نتونستم برنامه ی تازه ها رو با طیب خاطر تماشا کنم ، تلوزیون روشن بود ولی صدا رو قطع کرده بودند و من فقط یه تصویر از دوست خوبم داشتم. تازه همان تصویر را هم نمی گذاشتند با آرامش ببینیم  با این حال امروز از ته قلب حس فوق العاده ای نسبت به تازه ها داشتم .

از خودم بگم که حسابی درگیر زندگی شدم ، همسرداری و عشق ورزیدن و درس خوندن و ورزش کردن و مطالعه ، جزء مهمترین برنامه ریزی های روزانه ی من ِ 
درست ِ که درگیر زندگی شدم اما این درگیری رو دوست دارم و ازش لذت می برم حسابی سر خودم رو با کارهای مفید پر کردم
دلم می خواد معنی واقعی زندگی رو بچشم که بعدها پشیمون نشم و حسرت نخورم 

 آقایی برای من نظر خصوصی گذاشتند و مدعی شدند که پسر عمه ی آزاده هستند ( اگر من نسبتی با ایشون داشتم هیچ وقت در محیطی مثل اینترنت بیان نمی کردم چون می دونستم برای مخاطبم قابل باور نیست) البته عذر می خوام نمی خوام به این آقا جسارت کنم این نکته ی داخل پرانتز رو به طور کلی گفتم .

این آقای محترم فکر می کنند من باعث شایعاتی که پشت سر آزاده ی عزیزم ساخته شده هستم ولی دلیل این حرفشون رو اصلا متوجه نشدم . از من سوالاتی پرسیدند که بخشی از آنها این سوالات ِ :

میشه دلیل علاقه ی شما رو بهش بدونم؟چرا وبلاگ به اسمش زدید؟ شما منتقدش هستید یا ...؟ 

در جواب ایشون باید بگم علاقه ی من به آزاده یک دلیل قلبی داره که از زمان ورودش به تازه ها شکل گرفته . دلیل اینکه وبلاگی به اسمش زدم هم بارها گفتم می خواستم این وبلاگ رو به عنوان هدیه تقدیمش کنم به دوست نازنینم ، و پاسخ سوال بعدی اینکه قبلا هم گفتم یک دوست هم باید منتقد خوبی برای یارش باشه هم باید تعریف کننده از کارش باشه من هم منتقدم و هم تعریف کننده ی اجرای آزاده . انتقاد می کنم برای اینکه مطمئنم باعث پیشرفت در کارش میشه ، و من به آزاده جانم تبریک می گم به خاطر اینکه واقعا پیشرفت کرده        

 

زندگی خوش و شیرینی داشته باشید                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 17:29  توسط یاس (زهرا)  | 

10 آذر روز مهمی هم برای تو و هم برای من ! روز میلادت مبارک .

سلام

دیروز که برام روز بسیار مهمی بود می خواستم وبلاگمو به روز کنم اما متاسفانه سایت بلاگفا باز نمی شد ، چند بار سعی کردم اما نشد . بعد هم دیگه فرصت نشد که بیام سراغ وبلاگ .

به هر حال این مطالب مخصوص دیروز بود و باید در پستی مخصوص روز قبل نوشته می شد اما به دلایلی که گفتم امشب می نویسم . 

امیدوارم دیروز که سالروز پیوند آسمانی حضرت فاطمه (س) و امام علی (ع) بود بر همه مبارک بوده باشه .

من حال و هوای عجیبی دارم .
شور و هیجانی که بیشتر اوقات توی نگاه و صدام موج می زد حالا تغییر کرده و جای اونو آرامش و تفکر گرفته . مدتیه که نگاهم سنگین شده و صدام پخته !
حس می کنم اطرافیانم هم متوجه این اتفاق شده باشن ...
تقریبا خیلی پیش میاد که خودمو توی اتاق حبس می کنم ! زیاد توی دریای افکار شناور می شم . بیشتر کار روزانم هم اینه که یا توی کتابا غرق میشم یا فیلم می بینم یا کنار رادیو دراز می کشم و کم پیش میاد که تلوزیون هم ببینم . اینقدر وابسته به چهار دیواری سرد و بی روح اتاق شدم که وقتی برادرم زنگ زد گفت بیا بریم گردش ، من گفتم نمیام ، حسش نیست ! و موندن توی اتاق و تموم کردن کتابی رو به رفتن گردش ترجیح دادم ! اون همه هیجان ، بالا و پایین پریدن ، ذوق زدگیا و قه قهه زدنا و ... نمی دونم چه بلایی سرشون اومده ! از بین رفتن این حال و هوای نوجوونی نشون دهنده ی بزرگ شدن ِ ؟! نه ، مطمئنم که جوونی خیلی شادی و شور و هیاهوی فراوونی داره و حتما یه اتفاقی افتاده که من اینقدر سنگین و ساکت شدم ! احتیاج به تغییر حال و هوا دارم . مدتی بود که به خاطر امر خیری ، خیلی ذهنم مشغول بود . سه سالی بود که به دلایل و بهانه های مختلف از این مرحله ی مهم زندگی صرف نظر می کردم ، ولی چندی پیش ، حس عجیبی بهم گفت حالا وقتش رسیده که برای رشد کردن و تکامل ، این مسئولیت رو بپذیرم و زندگی تازه ای رو آغاز کنم .

حالا برای چندین مسئولیت مهم برنامه ریزی کردم که وبلاگ نویسی در برنامه ریزیم نقش بسیار کم رنگی داره ! این وبلاگ عزیز و پر خاطره ام ، یک ایده بود که در ذهنم جرقه زد و خواستم به عنوان هدیه برای خانم نامداری ایجادش کنم . برای مجری ای که برام مثل یک دوست ِ و در کنار حس قلبی ای که نسبت بهش دارم انتقادهایی هم ازش دارم که بعضیاشون رو در وبلاگ بهشون اشاره کردم و بعضی دوستان هم انتقادهای خوب و سازنده ای رو مطرح کردن که حرف دل من بود . امیدوارم اندکی در رشد حرفه ای ِ این دوستم تاثیر گذار بوده باشم و ایشون از هدیه ی من راضی باشه

از این جا به بعد حرف دلم با آزادست :

برات دعا می کنم که عمر طولانی و پر برکت و مفیدی داشته باشی و دوران های شیرین و سرشار از موفقیتی رو تجربه کنی و دیروز که روز مهمی بود تمام آرزوهایی که به صلاحت ِ بر آورده شده باشه و به آنچه از خیر می خواهی دست پیدا کنی .

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 21:24  توسط یاس (زهرا)  | 

با کتاب دوست باشیم

سلام

هفته ی کتاب و کتاب خوانی رو پشت سر گذاشتیم امیدوارم که همه ی ما علاقه مندان به کتاب و کتاب خوان های نمونه باشیم . من گاهی اوقات به کتاب فروشی ها سر می زنم و خیلی وقتا به کتابخونه ی محلمون می رم و از بعضی دوستام کتاب قرض می گیرم و حاضرم کتاب هامو بهشون امانت بدم . چند روز پیش هم همه ی کتاب هامو ریختم بیرون ، یه دستی به سر و روی کتابخونم کشیدم ، و مرتبش کردم .حدود شش هفت تایی به جمعشون اضافه شده و بعضیاشونم می خوام هدیه کنم به کتابخونه 

این عکس بخشی از دکور تازه ها به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی:

************************************

هوس کردم کمی از قیصر بگم :

غنچه با دل شکسته گفت :
زندگی لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت :
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی ؟
کدام یک درست گفته اند ؟
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است !

بعضی آثار قیصر امین پور :
تنفس صبح ، در کوچه آفتاب ، مثل چشمه مثل رود ، ظهر روز دهم ، آینه های ناگهان ، گل ها همه آفتاب گردانند ، بی بال پریدن ، به قول پرستو و ...

روزی که در تازه ها راجع به قیصر صحبت شد ، من این مطالب رو برداشت کردم . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 17:24  توسط یاس (زهرا)  | 

مطالب قدیمی‌تر